تبليغاتX
بیتِ گمشده






















بیتِ گمشده

عطر تو در نفسم جامانده.....

 سیگار

سیگار

سیگار

این هفتمین سیگاریه که خاموش شد و من هنوز روی تختم و دارم روی سفیدیای سقف خاطراتمو مرور می کنم

با صدای مامان به خودم میام . متوجه صورت خیسم میشم. توی قاب آیینه چشمای سرخ و ورم کردم رو می بینم و با بی اعتنایی در رو باز می کنم

مامان- گریه کردی؟

من- نه!!!!

مامان- پس چرا چشمات قرمزه؟

من- نمی دونم. شاید به خاطر کم خوابیه!

می دونم که مامان حرفمو باور نکرده و می خواد بزاره که تو حال خودم باشم.

دوباره در رو روی خودم قفل می کنم و بی اختیار خودم رو  ولو می کنم روی تخت

دوباره خیره می شم به سقف

سفیده درست مثل همون روزا که به عشقم عشق می ورزیدم و اونم کنارم بود

اما حالا

هنوزم بهش عشق می ورزم اما اون دیگه کنارم نیست.

اشکام تمام صورتمو پوشوندن

صورتم دیگه معلوم نیست

با تمام نفرت به اونی فکر می کنم که عشقم رو ازم گرفت و حالا انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده با لبخند کثیفش منو عزیزم خطاب می کنه

فکرام تموم میشن

تموم روز رو با خاطراتم سپری کردم

تموم شد

یه سیگار دیگه روشن می کنم

سیگار

.................

 

نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 4:36 توسط غزاله| |

گاهی همراه شادی دیگران لبخند محوی روی لبام جا می گیره.

اما خیلی زود متوجه میشه که راه رو اشتباه اومده و باید نقل مکان کنه!

یه وقتایی انقدر تنها میشم که هیچ چیزی دیگه برام معنی نداره.

دلم شکسته.....................


دلم از همه چیز و همه کس گرفته.........


دلم؟!؟!؟!؟!

......................

.................................

..................................................؟

همون بلور کوچیک که خرد شده و حتی بعضی از تیکه هاش گم شدن!

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 22:39 توسط غزاله| |

و خداوند

روز اول آفتاب را آفرید

روز دوم دریا
...
روز سوم صدا را

روز چهارم رنگ ها را

روز پنجم حیوانات

روز ششم انسان را

روز هفتم خداوند با خود اندیشید :

دگر چه چیزی را نیافریده ام؟!



پس تو را برای من آفرید...



تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که اب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به ارزوهای محال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطر دود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان

برای بنفشی بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو را برای لبخند تلخ لحظه ها

و پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه ی قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 1:9 توسط غزاله| |

ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر

                                به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر

در آفاق گشاده ست ولیکن بسته ست

                               از سر زلف تو در پای دل ما زنجیر

من نظر باز گرفتن نتوانم همه عمر

                              از من ای خسروخوبان تو نظر باز نگیر

در دلم بود که جان بر تو فشانم روزی

                            باز در خاطرم آمد که متاعی ست حقیر

گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست

                           رنگ رخسار خبر می دهد از سر ضمیر

عشق پیرانه سر من عجبت می دارد

                         چه جوانی تو که از دست ببردی دل پیر

عجب از عقل کسانی که مرا پند دهند

                        برو ای خواجه که عاشق نبود پندپذیر

سعدیا پیکر مطبوع برای نظر است

                      گر نبینی چه بود فایده چشم بصیر

 

نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 13:5 توسط سپیده| |

به حد کافی دل من شکسته به حد کافی از تو ضربه خوردم

 به حد کافی تو خودم شکستم روزی هزار بار برای تو مردم

 

به حد کافی دل من شکسته به حد کافی از خودم بریدم

از همه ی دنیا واست گذشتم فقط به شوق تو نفس کشیدم

 

به حد کافی عاشق تو بودم همون قدی که فکرشم نکردی

 دلواپسی های منو ندیدی دلشورمو یه ذره کم نکردی

 

با رویای تو زندگی می کردم تو همیشه برام مثل بت بودی

 با گریه از عاشقیام می گفتم میشنیدی اما بی تفاوت بودی

 

                        دیگه داغونم برو من پشیمونم برو   

                       دیگه داغونم برو من پشیمونم برو

 

به حد کافی رنجتو کشیدم به حد کافی دلمو شکستی

   لحظه به لحظه مردنم رو دیدی حالا بگو منتظر چی هستی

 

                      دیگه داغونم برو  من پشیمونم برو   

                       دیگه داغونم برو من پشیمونم برو

 

*ترانه:مریم اسدی

*آهنگساز:میلاد باران

*خواننده:نریمان

 

انگار واسه حال و هوای من گفته و ساخته شده!!!

 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 21:28 توسط سپیده| |

آن شب که صداقت مرد، من کنار بسترش بودم!

تو صدا می زد که دورش انداخته بودی........

و آرام جان باخت.

من صداقت را به گور خاطرات سپردم و بر سنگ مزارش آرام گریستم.

........

و امروز تو از صداقتت برای من سخن می گویی!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 13:4 توسط غزاله| |

از اون روزا تا امروز یه عمره که می گردم

دنبال اون کسی که تو اون روزا گم کردم!!!

 

 خیلی تلاش می کنم بنویسم!!!!!!!!!!!!!! اما نمیشه

حیف :))

نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1390ساعت 2:24 توسط سپیده| |

وقتی که تنهایی میاد و تو رو می بره تا اعماق گذشته ها

گذشتا هایی که یکی بود و همیشه از شیطونیات واسش تعریف می کردی ولی الان از اون فقط یه عکس ۴×۳ توی  کیف پول کهنه مونده!

و شاید خیلی چیزهای دیگه....

و تنها و تنهایی وقتی دورت انقد شلوغه که نمی دونی با کی برنامه هاتو ادامه بدی! تنهایی وقتی حتی برای سرکلاس رفتن هم وقت نداری!!!

همه ی کسایی که دورتن و همه کارایی که باید انجام بدی تو رو عذاب می ده چون به یاد اونی

وقتی دوستای جدیدتو با اون مقایسه می کنی و بعد تو دلت یه دور از جون می گی و ولی بازم دوسشون داری چون تو رو یاد اون میندازه!

تنهایی ولی تنهاییاتو حاضر نیستی با خاکش پر کنی!

 

و ماه ها و ماه ها میگذره و یه سال و رقم می زنه و باز هم عید می شه و این دومین عیدی که باهاش نمی ری تا مانتو های پشت ویترین و نگاه کنی!

 

و وقتی آهنگ سیاوش قمیشی میاد بیرون و می رسه به اونجا که می گه:

"میان می ری نمی مونی تو مال آسمونایی

زمین جای قشنگی نیست برای تو که زیبایی"

 

بغضت می ترکه و تو رو میسپره دست یه رمان بچه گونه که وقتی ۱۵-۱۶ سالت بود می خوندی! و یاد بچه بازیا.... و اینکه هنوزم بزرگ نشدی!

و چشماتو می بندی و زیر لب زمزمه می کنی:

"تو میری آره می دونم نمی گم که بمون پیشم

ولی تا لحظه ی رفتن یه عالم عاشقت می شم "

نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 11:59 توسط سپیده| |

تولد تولد تولد جیگرم مبارک

 

غزال جون می دونی که دارم از سرگیجه حالت تهوع می میرم اما دلم نیمد

نیامو برا تولدت آپ نکنم!

خلاصه که زندگیتو عاشقیتو با تو هواتو

 خیلی ازین حرفای خوب دارم باهاتو

 

قبون آبجی ایشالله صدساله شی

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 21:49 توسط سپیده| |

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی

اومدم منم به نوبه ی خودم عید و به همتون تبریک بگم و اینکه ایشالله سال خوبی داشته باشین و اینکه بگم غزاله جون بیخیال حله واسه تو که بد نشد هیچ بهترم شد

می بوسمتون 

نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 18:51 توسط سپیده| |

بهار میرسد مرا، خزان هوار میزند

هوار میزند خزان ز غصه زار میزند


بهار داره میاد



این چند وقته که نبودم اتفاقای عجیب و زیادی برام افتاد


 و فهمیدم که بعد از 5سال دوست ( ! ) مثلا صمیمی و همکلاسیمو نشناختم

کسی که از پشت بهم خنجر زد و بهم خیانت کرد

حرمت دوستی رو زیر پا گذاشت و تمام محبتای منو ندیده گرفت


عیبی نداره منم حوالش میدم به خدا

خدا میدونه چطوری جوابشو بده



بگذریم

پیشاپیش عیدتون مــــــــــــــــبــــــــــــــــــــــــــارک


نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 22:47 توسط غزاله| |

پارسال این موقع رو یادته؟ من که خیلی خوب یادمه
اون وقتا که خوب بودی
اون وقتا که دلگیری ِ غروبو میکشتی و غروبمو پر می کردی از عطر شعرات
اون وقتا که هر روزم پر از زنگ صدای تو بود
وقتی که عکست یه لحظه هم از روی صفحه چشمام کنار نمی رفت

یادش به خیر
چه روزایی داشتم
انقدر پر بودم از شادی که همه چیز برام بی معنی بود. الانم همه چیز برام بی معنیه اما نه از شادی بلکه از غم زیاد...

حالا دلم غمگین غمگین از غروبای غم انگیزه ولی کسی نیست که این غروبا رو برام پر کنه از لبخند، پر کنه از غزلواره هایی که دلمو می لرزوند...

هنوزم وقتی اون غزل ها رو میخونم دلم می لرزه.




پلک هایم را باز میکنم
تو نیستی.
آرامشم،
رؤیایی بیش نبوده است






پ.ن : آرزو می کنم با هر کسی که هستی خوشبخت باشی و شاد
پ.ن : از من گه گذشت ولی دیگه دل اونو نشکن

نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 22:35 توسط غزاله| |

سلام بر دوستان خودم

به بیت محقر ما خوش اومدین

گفتم بعد از عمری بیام روشن کنم چراغ این کلبه رو که همه جاش رو هم خاک گرفته

ای بابا

چه خبری

هیچ ! خسته و کوفته، جسد متحرکی بیش نیستیم هیچی بابا! ساعت 5 از خواب بیدار میشم، 6:30 از خونه میزنم بیرون که راس 8:00 سر کلاس حاضز باشم 8 شب هم میرسم خونه بعد توقع دارن آدم بیدار و شاد و شنگول هم باشه ! هی میگن تو چقد زاری، چرا اینقدر خسته به نظر میای؟

خب بلانسبت خر رو هم ایقدر کار می کشیدن می مرد حالا ما زنده هم هستیم ( مثلا) خلاصه که اینطوری


از طرفی هم در گیری هایی بود میان دل و دوست

که رفع ناشدنیست

یعنی هرچه کنیم باز دل در گرو او داریم و بس

خب دست خودمان که نمی باشد

اما یار که کمی هم نامهربان باشد بس است برای عذاب کشیدن این دل

همش یا داریم غصه می خوریم یا دارو یا خون دل


بگذریم

به قول شاعر ( د.ش خودمون ) ( دوستان خودشون می دونن بقیه هم به شما چه) :

این بدترین روزای تاریخه

روزای سخت از تو دل کندن

مردم نشستن رو به روم انگار

دارن به این دیوونه می خندن




یا علی

نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 21:50 توسط غزاله| |

من همین امشب و همین امشب فهمیدم که رسما نمی تونم بنویسم دیگه..... نه شعر نه داستان نه........................

ای  داد ای بیداد

اصلا اعصاب ندارم انگار !!!!!!!!!!!!!!!وااااااااااااای دلم می خواد ی جماعتیو خفه منم!اصلا دلم می خواد برم ی جایی که فکر و خیال نباشه و با خودمم نگه آخه بچه تو رو چه به فکر و خیال!والله!اعصاب بی اعصاب!شدم ی پاره استخون!از بس حرص می خورم به مولا؟!نمی دونین که.............. اون وقت کاش حرصا درست حسابی بود !الکی

شعر رو بگو!اصلا و ابدا نمی تونم ی خط بنویسم!گفتم دوتا داستان مونده من تموم نکردم از قدیم یکیشو چند صفحه بنویسم نشد!اصلا تنبل شدم.مثل چی بی خاصیت... واای که چه قد غر غرو شدم!بی خیال همه چی.

فدای همه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 0:40 توسط سپیده| |

مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت

این شب سرو و غنگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت

با تو این مرغک پرشکسته مانده بودی اگر بال و پر داشت

با تو بیمی نبودش ز طوفان مانده بودی اگر همسفر داشت...

حال کردم این آهنگ امید و که نمی دونم شعرش از کیه رو بنویسم!

نوشته شده در شنبه سوم مهر 1389ساعت 21:10 توسط سپیده| |

ای اشک ها ی سرکش من چرا بی دریغ بر روی گونه ام جاری می شوید و به نقطه

ای می رسید که با لبخند فرسخ ها فاصله دارد

---------------------------------------------------------------------------------------

خسته تر از اینم که بخوام خسته شم!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 0:5 توسط سپیده| |

باورم کن گرچه سخته این خود شکسته رو

                            این که کنج یه اتاقه این من گسسته رو

باورم کن اگه حتی باورش سخت برات

                           رویاهام سیاه شدن.مرده همه خاطرات

باورش کن که دیگه نیست.اون می خواد عوض بشه

                          حالا که بیرون از اینجا همه لحظه هاش خوشه

من و  دیوارای خونه-خونه نه اتاق من

                         با غم هم خو گرفتیم.هر دوتامون .تن به تن

باورش کن اون کسی رو که نمی دونست غم و

                      که نمی خورد غصه رو که نمیشناخت ماتم و

باورش کن-باورم کن اگه حتی سایه ای نیست

                     اگه از اون همه پرواز دیگه هیچ پروانه ای نسیت

باورم کردی یا نه واسه من فرقی نداره

                     این منم که روبروته:دختری که غم می باره

                                                                                    14/دی/۸۷

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 15:58 توسط سپیده| |

 

ماه رمضون شد و تموم خاطرات سال گذشته رو واسم زنده کرد

یادش به خیـر

پارسال ماه رمضون چه حالی داشتم و امسال چه حالی...!

پارسال دو تا دست مهربون و گرم بود و دو تا چشم گیرا که از سیاهی به شب می موند.

دو تا دست گرم که همیشه سردی دستامو می گرفت

دو تا چشم گیرا که برقشون دنیامو عوض کرد

عطر تنش که هوش از سرم می برد و مستم می کرد

صداش که هنوزم قلبمو می لرزونه

لبخندی که با یه شیطونی خاصی همراه بود و واسم شادی آورد

آغوش پر مهـرش که غمامو ازم گرفت

اما

 

 

امسال دیگه هیچ کدوم از اینا نیست

نبود تا اینکه دوباره سر صحبت باهاش باز شد و

تموم اون خاطره ها از جلو چشمام رد شد

کم کم داشتم به نبودنشون عادت می کردم که دوباره اومد و هواییم کرد

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بخوام از تو بگذرم من با یادت چه کنم؟

تو رو از یاد ببرم با خاطراتت چه کنم؟

حتی از یاد ببرم  تو و خاطراتتو

بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم؟

تو همونی که واسم  یه روزی زندگی بودی

توی رویاهای من عشق همیشگی بودی

آره سهم من فقط از عاشقی یه حسرته

بی کسی عالمی داره واسه ما یه عادته

چطور از یاد ببرم اون همه خاطراتمو

آخ با چه جرأتی به دل بگم نمون  برو

دل دیگه خسته شده به حرف من گوش نمیده

چشم به راه تو میمونه همیشه غرق امیده

 

 

پ ن: همیشه واسش دعا می کنم که هر جا و با هرکی هست خوشحال و سالم و موفق باشه

خدایه مهربونم ! همراهش باش

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 16:12 توسط غزاله| |

 

و آنگاه که به حضور پروردگار باز رسید،

دست و پایش را گم کرده بود،

با اشعار نبمه تمامش و کار ِ نیمه کاره رهاشده اش،

چه کس می داند که پاهای کبودش چه جاده هایی طی کرده بودند؟

 

و از چه تپه های آرامش یا دردی بالا رفته بود؟

ای کاش پروردگار لبخند برلب دستش را گرفته باشد

و به او گفته باشد:

" ای طفلک گریز پا، ای نادان!

کتاب زندگی را سخت می توان درک کرد،

چرا نماندی که تمامش کنی! "

 

                                

یک شعر از

Charles Hanson towne

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 15:39 توسط غزاله| |

 

Saying I love you. Is not the words I want to hear from you.It’s nothing to not to say but if you only knew how easy  it would be to show me how you feel more than words it all you it one to do make it real than you wouldn’t have to say that you love me cause I’d already know. What would you do if my heart tourn in two in two more than words to show you feel than your love frome is real. What would you say if I took those words away. Then you couldn’t make things knew just by saying  I love you.

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 21:37 توسط غزاله| |